سلام و درود بر شما. امیدوارم حالتان خوب باشد و با این وضعیت اینترنت، هنوز امید خودتان را از دست نداده باشید. از شما ممنونم که از پست قبلی من، حمایت کردید. بسیار باعث خوشحالی بود. و صرفا برای یادآوری بود. بسیار از شما ممنونم. میخوام پست را اینجا بنویسم، اما به خودم گفتم که مگر ادامه مطلب را از تو گرفتهاند؟ نگرفتهاند! پس برای مطالعه این مطلب، به ادامه مطلب مراجعه بفرمایید.
درباره تایید تلفن همراه شما (موقت)
سلام.
از من به شما نصحیت، از حالا که شمارههای موبایلتان را در پنل ثبت و تایید مینمایید، حواستان را بسیار بیشتر به :
- پستهایی که لایک میکنید یا کامنت میدهید.
- محتوای کامنتی که ارسال میکنید یا پاسخی که ارسال میکنید.
- پستهایی که مینویسید و نظراتی که پاسخ میدهید.
جمع کنید و در هنگام ارسال و دریافت این اطلاعات، جانب احتیاط را رعایت کنید! حال تمامی این اطلاعات و فعالیتهای شما در این سرویس، به شماره موبایل شما متصل میشود و شماره موبایل شما به شماره ملی شما متصل میشود و شماره ملی شما، به آدرس و هرچیزی که فکرش را بکنید( حتی نمره انضباط کلاس پنجم ابتدایی تون و تعداد باری که توی آیین نامه رانندگی رد شدید ) متصل است. صرفا این یک توصیه امنیتی است، که اگر این سرویس، هک یا هرچیزی شد، بدانید که حال وقتی که شماره موبایلتان را در این سیستم ثبت کردهاید، این شماره، مستقیما به شما اشاره میکند! حواستان را بیشتر جمع کنید. اگر پست هندونهای لایک کنید و هکر اینجا را هک کند، میداند که شما، هندوانه دوست دارید :)
نکته مهم: این صرفا یک یادآوری امنیتی است و نیازی به نگرانی یا ترس نیست. ما در ایران زندگی میکنیم و هر سرویسی موظف است که اطلاعات کاربران خود را جمع آوری کند و اگر این کار را نکند، مشکلات جدی برایش به وجود میآید. پس این مساله اصلا تقصیر سرویس بلاگیکس نیست. و این یادآوری برای این است که حواسمان را بیشتر جمع کنیم.
بد و بدتر میشوم ..
درود بر شما، بزرگواران گرامی،
میخواستم در مورد یک مساله فامیلی، و خانوادگی صحبت کنم. دردلی کنم. و بگویم که چطور از برخی انسانها، متنفرم. و دوست دارم که نبینمشان! و موضع رسمی خودم را بگویم. یکی از چیزهایی که از وبلاگ بسیار دوست دارم، همین غیبت کردنها و درد دلهاست. و اعلام نفرت کردنهاست. اما فعلا درگیر خودسانسوری هستم. با وجود اینکه وبلاگی دارم که به صورت ناشناس در آن مینویسم، اما هنوز آمادگی این را پیدا نکردم که با نام اصلی، این صحبتها را بکنم. اما میدانم که بلاخره روزی میرسد، که من میتوانم، آنقدر آزاد، در مورد این موضوع صحبت کنم و بگویم که من با چه انسانهای رذلی، در ارتباط بودهام و باعث آزار و اذیتم شده است. شاید هم یک پایگاه داده درست کنم از علل اینکه چرا ما از عمه، عمو، دایی، خاله، پسرخاله و دخترخاله و پسر عمه و دختر عمه و پسر دایی و دختر دایی و پسر عمو و دختر عمو ( به انگلیسی ایمان آوردم )، و خواهر و برادر و پدر و مادر و عروس و داماد و نوه و پدر بزرگ و مادربزرگ و.. متنفریم. و بعد یک بیگدیتا بسازم و درنهایت بفهمیم که کدام اخلاق مزخرف فامیل است که همه بدشان میآید. بگذریم.
از مهلتی که آقای ترامپ وعده کرده، چندین ساعت مانده، و تنها چیزی که هست، این است که امیدوارم که آنطور که تهدید کرده نباشد. واقعا دلم گرفته است. امیدوارم که این هم به خیر بگذرد. امیدوارم که روز بدی نباشد. اما اگر شد، از شما میخواهم که حلال کنید و قوی بمانید. محکم بمانید. امید داشته باشید. قوی باشید.
و در نهایت، عرض کنم که منوی دیگری به وبلاگ اضافه شده است که در آن میتوانید، نسخه شبانه (Dark Mode) وبلاگ را ببینید و میان نسخه عادی و نسخه شبانه حرکت (Toggle) کنید. دیگر دکمهها هم به ترتیب : برام کافه بخر، حمایت انرژی، نوشتههای ویژه، کمپینها و فعالیتها، تماس با هاتف، حمایت مالی، بخشهای ویژه وبسایت هاتف، نیز در این منوی دوم، قرار داده شده، که هنوز فعال نشده است و بزودی و مرحله به مرحله، فعال خواهد شد و شما میتوانید از آن استفاده کنید. و بعد اگر عمری بود و زنده بودیم، برای شما مینویسم، که اگر هستم و اگر مینویسم، به خاطر شما و برای شماست. شما برای بنده بسیار محترم هستید و اگر نباشید، دلیل بر نوشتن من هم نیست و اگر من هستم و مینویسم، به لطف حضور شماست و اینکه بزرگواری میکنید و این سیاههها را مطالعه میکنید. بسیار ارادتمندم، و لطفا لطفا، بسیار مواظب خودتان باشید و حدالمقدور، از مکانهای حساس که ممکن است جان شما را به خطر بیاندازد، فاصله بگیرید.نمیخواستم پستی بنویسم اما، دوست داشتم عرض ادبی کرده باشم.
به امید روزهای قشنگ.
افسردگی درون افسردگی؟
سلام،
نوشتن، دوست داشتنیترین کار دنیا، برای من. کسی که شوق پرواز دارد و عاشق پرواز کردن است. اما نه بال دارد و نه خلبانی بلد است. ادای پرواز در میآورد. مانند من که ادای نوشتن را. بافتن ناشیانه حروف برای ساخت کلمات و جملات، به امید اینکه خودم، برای خودم ذوق کنم. و بگویم که تو یک وبلاگنویس خوبی هستی. ادای نوشتن وبلاگ خوب را دربیاورم. اینها شکست نفسی نیست. باورهای قلبی وبلاگنویسی است که آنقدر خسته شده، و میداند در کجای این راه ایستاده. جایی که شاید باید بازنشسته میشد، اما گفت نه! من ادامه میدهم و با این کار خواهم مرد. چون من، هنوز امیدوارم، و هنوز ایستادم.
سرآغاز
سلام،
درست مانند سایت بیان، که اکنون دیگر نیست، اولین مطلبم را با یاد این وبسایت، مینویسم. وبسایتی که سرویس وبلاگنویسی بود و به آن تعلق خاطری نداشتم. اما به واسطه حرفهای بودن اولین پست اتوماتیک، اولین نوشتهام را با همین عنوان، منتشر میکنم. سرویسی که برای مخاطبین خود، حداقل احترام را قائل نبود و ناگهان، سرورهایش را بیرحمانه خاموش کرد. البته از آقای غدیری بیش از این انتظار نمیرفت. چیزی که برایم جالب است، این است که برخی شیپور را از سمت گشادش میزنند! و حالا من، از ابتدا، آغاز میکنم.




