× بستن
◼️◼️منوی اصلی
◼️◼️هاتف

◼️◼️پیوندها

.
× بستن

◼️◼️ فعالیت‌ها
◼️◼️ دسته‌بندی نوشته‌ها
.
× بستن

◼️◼️ کارها و پروژه‌ها
◼️◼️لینک‌های مهم
◼️◼️بزودی
.
× بستن

◼️◼️ بزودی
.
× بستن

◼️◼️بزودی
.
× بستن

◼️◼️ ادامه منو
◼️◼️ دوستان
.


وبـــــلاگ هاتف

نوشته‌های یک وبلاگ‌نویس کهنه‌کار

گزارش ۴ : بیش از ۶۰ روز خاموشی (۱۰اردیبهشت۸۵)

سلام.

باز نیمه‌شب شد و من پست نوشتم، در حالی که باید صبح‌ها بنویسم. البته عزیزانی که ما را دنبال کردن، از بخش گشت و گذار می‌توانند در قسمت دنبال شده‌ها، ما را بخوانند. اما زحمتی که کشیده بودم، واقعا برام جذاب بود، که زودتر این پست را بزنم. پس برای مطالعه آن، ادامه مطلب را بخوانید. 

عشق

سلام.

دیشب، شب سختی بود. معمولا شب‌های سختی دارم ولی بعضی‌ شب‌ها، مثل دیشب، خیلی سخت می‌شن. فکر می‌کردم به روزهایی که عذاب کشیدم. خاطراتم داشتن اذیتم می‌کردن. روزی که یه کاری کردن، من آبروم پیش یار رفت! و سکوت می‌کردم و نمی‌گفتم که از این طرف دارن چه کار می‌کنن! اینکه هم از این طرف، تحت فشارم، هم از اون طرف. وقتی که در جنگ ۱۲ روزه، مردم و زنده شدم،‌ وقتی در آخرین دیدار، نذاشتن که با او، دل سیر دیدار کنم. آن دیدار آخر بود و ۵ ماه است ندیدمش! بدترین درد انسان، عشقه، و عشق نباشه، این زندگی هیچ معنی نداره. هیچ آهنگ قشنگی ساخته نمی‌شه و شما احساسات آن آهنگ را درک نخواهید کرد. عشق با اینکه درده،‌ وجودش به اندازه نفس کشیدن مهمه..

و من تاوان بسیار سنگینی، برای عشق دادم. بسیار سنگین. و من خودخواه نیستم! برای من فقط خوشحالی و خوشبختی یار، می‌جنگم.. حتی اگر برای من نباشه. حتی اگر توی سرنوشتم این باشه.. دیروز بحث خورشت به شد و گفتم تو خیلی خوشمزه درست می‌کنی و دلم برای دست پختت تنگ شده. ناگهان گفت از خودم بدم می‌آید. آن روزی که من بهت خورشت به دادم، خیلی اذیتت کردم و با اون وضعیت فرستادمت رفتی! چون ازت خیلی عصبانی بودم و تو نگفتی که خانوادت چی‌ کار دارن می‌کنن و من فکر می‌کردم مشکل تویی. بابتش عذاب وجدان دارم. ناگهان یاد اون روز افتادم که توی سرما، بیرون نشسته بودم تنهایی خورشت به می‌خوردم. و بعد پیاده به سمت خانه برگشتم.. و با سیگار بغضم را قورت می‌دادم. روز سختی بود انصافا. من تاوان زیادی برای عشق دادم. اما بدون عشق هم نمی‌توان زندگی کرد. دلم انصافا برایش خیلی تنگ شده و نمی‌بخشم.  زندگی برای من، پستی‌های زیادی داشت و زیاد به زمین خوردم. ایستادم تا ببینم چه می‌شود. و فقط خوشبختی اوست که برام مهمه. حتی اگر بدونم مال من نیست.. تمام گل‌های باغچه دلم پژمرده و نابود شدند. افسردگی، افسردگی شدید، هدیه اینا به من بود و من نمی‌گذرم.. قول می‌دهم.. فراموش نمی‌کنم. شاید اینا درس هست! و کائنات داره بهم می‌گه که دو فردای دیگه دوره نیفتی و خواهر و خواهر کنی! مادر مادر کنی! اینا تا تونستن، تا تونستن زدن! و ذره‌ای رحم هم نکردن! ایرادی ندارد.این انتخاب من بود.

روزهای خوب، شاید بیان و شاید نیان، اما دل من به عشق زنده شده بود و جز عذاب،‌ برای من آورده‌ای نداشت. من از زندگی فقط یک سری حداقل‌ها را می‌خواستم و خداوند، آنها را به من نداد.. دلم برای تهران تنگ شده، چون همیشه به من افسردگی داد. دردهایم را در خیابان‌های تهران دیدم.. و ویران شدم. اما به زندگی ادامه می‌دهم... به امید اینکه شاید روز خوب بیاد.

عشق را فراموش نکنید و حتی اگر دردناک است، عاشق بمانید...

چه بارونی

امروز چه بارونی می‌آد. باور نکردنیه که من سیگار رو شش روزه که کنار گذاشتم. می‌دانید چرا باورنکردنی شده برام؟ من شش ماه سیگار کشیدم. حتی شده روزی ۳ پاکت هم سیگار کشیدم. برندهای مختلف، مانند وینستون، کنت و حتی بهمن را تست کردم. اما به سادگی گذاشتم کنار! نه اعصابم خراب شده! نه حالم بده! نه حتی هوس می‌کنم. شاید مغزم اینطور شرطی شده که کشیدن سیگار که بری بیرون و بایستی و بکشی، حس و حالش نیست . ولش کن! یعنی مساله کلا انتخابی بود! و در کمال ناباوری!! ویپ را هم ترک کردم! واقعا ترک ویپ خیلی خیلی سخت بود! نمی‌تونستم ترک کنم! تا اینکه گذاشتمش کنار و سیگار کشیدم! شش ماه است که به ویپ لب نزدم! ویپی که اگر مصرف نمی‌کردم، می‌ترکیدم! ولی شش ماه است مصرف نکردم‌! و حالا به سادگی با ترک سیگار، هم ویپ و هم سیگار را ترک کردم! مردم سیگاری می‌شوند و با شش ماه ویپ کشیدن، ترک می‌کنن! من برعکس شدم! من ابتدا از ویپ آغاز کردم و به سیگار رسیدم و سپس ویپ را با سیگار ترک کردم! و پس از ان سیگار را ترک کردم! البته برای شش روز، کاپ افتخار بالا سر گرفتن، احمقانست. هر زمان که ۴۰ روز شد که سیگار نکشیدم، می‌توانم اعلام کنم که کلا هاتف دود را به پایان رساند و تجربه بسیار بد و مزخرفی بود که آن روز بهش خواهم پرداخت.

از طرفی، برای این جنگ بزرگ، واجب است که من هیچ دلبستگی و اعتیادی نداشته باشم! این جنگ، سیگار را نمی‌طلبه! ویپ رو نمی‌طلبه! و سیگار و دود و این چیزها،‌من رو می‌بره توی موضع ضعف! پس خوب شد که این روزها تمام شد که بتوانم برای حمله آماده شم. از دیروز، ورزش جزیی آغاز کردم! برای همون جنگی که هست و من به این چیزها و به این قدرت نیاز دارم.

داشتم در مورد هوا صحبت می‌کردم! چه قدر خوبه! نعمت‌های الهی بلاخره آمدند و خدا بلاخره به این کشور داره نگاه می‌کنه... خدایا شکرت. و اینکه بخش درباره ما و مانیفست رو ساختم و بزودی بقیش رو میسازم. و این بحث ورزش و سیگار رو نوشتم که بگم، می‌شه آدم از خودش چیزهای بد رو بکنه! و اگر شما هم دوست دارین با من ورزش کنین و برنامه ورزشی اوکی کنیم، این زیر نظرات قشنگتون رو بنویسید تا یک صفحه با هم بسازیم و همدیگر رو تشویق کنیم برای ورزش کردن و انجام کارهای درست! برنامه‌هایی بیشتر از این دارم. اگر تکلیفم روشن شود، شروع می‌کنم. از جنگی که درگیرش هستم باید خلاص شوم.

و در نهایت، اینجا وبلاگ من است که در آن از روزهایم می‌نویسم. از تجربه‌هایم و بزودی کارهای باحالی که قراره با هم بکنیم. فقط کافیست امیدوار باشید و صبر کنید تا همه حالمون خوب بشه.

ارادتمند

گزارش ۲: ۵۰ روز بی‌اینترنتی، ۲۹ فروردین ۸۵

سلام،

مدتی بود که دست و دلم به نوشتن نمی‌رفت، البته در این مدت پروژه‌هایی انجام دادم و تلاش کردم که از روزهایم استفاده بهینه کنم. حال اینکه موفق شدم یا خیر، این را نمی‌دانم. در ادامه، گزارشات این روزها به عنوان گزارش شماره ۲ را مطالعه می‌فرمایید.

گزارش ۱ : ۴۰ روز بی‌اینترنتی، ۲۴ فروردین ۸۵

سلام.

بسیار خوش آمدید به پست گزارشات، در این پست، من مشاهدات و گزارشات و آپدیت‌هایی را برای شما می‌نویسم، تا شما از آنها اطلاع پیدا کنید. این شکل از نوشته را از وبلاگ محمدرضا برداشتم که یه چیزی شبیه بازی تاج و تخت درست کرده بود، اما من نامش را عوض کردم. البته بخش گزارشات در ابتدا هم بوده، اما شکل نوشتن آن، قرار نبوده به این شکل باشد، که این نوشته‌ای که اکنون می‌خوانید را از روی شکل نوشتار محمدرضا کپی‌برداری کردم. این وظیفه من بود که ادای احترام کنم که اگر ناخواسته، این گزارشات، شبیه به آن گزارشات شد،‌ خدایی نکرده، کدورتی پیش نیاید.

چرا اینترنت مهم است؟

سلام.

صحبت در مورد این موضوعات، واقعا صحبت بدیهیات است. مانند این که بگویی، خوردن آب برای زنده ماندن بسیار مهم است، نفس کشیدن برای زنده ماندن بسیار حیاتی و مهم است. اما برای آنهایی که همین بدیهیات را نمی‌دانند و گمان می‌کنند هر شخصی هم که این حرف‌ها را می‌زند، دشمن است و باید اعدام شود. مدتی کامنت‌های این رسانه‌های مبتنی بر وب را می‌خواندم و متوجه شدم که واقعا باید برخی را به گاری ببندند. طرف درخواست کرده بود که هر کسی اینترنت می‌خواهد را اعدام کنند، چون جاسوس اسراییل است، و شخصی در پاسخ کامنت نوشته بود که همه برای درآوردن نان بازو به اینترنت نیاز دارند و مثل شما جیره ندارند. از این دعواهای عجیب و غریب بگذریم، چرا آزاد بودن اینرتنت مهم است. این پست را به ادبیاتی نوشتم که برای تمامی افراد قابل فهم و منطق باشد. لطفا برای مشاهده این نوشته به ادامه مطلب بروید.

پراکنده‌های ۲۱ فروردین ۸۵

سلام و درود بر شما. امیدوارم حالتان خوب باشد و با این وضعیت اینترنت، هنوز امید خودتان را از دست نداده باشید. از شما ممنونم که از پست قبلی من، حمایت کردید. بسیار باعث خوشحالی بود. و صرفا برای یادآوری بود. بسیار از شما ممنونم. می‌خوام پست را اینجا بنویسم، اما به خودم گفتم که مگر ادامه مطلب را از تو گرفته‌اند؟ نگرفته‌اند! پس برای مطالعه این مطلب، به ادامه مطلب مراجعه بفرمایید.

درباره تایید تلفن همراه شما (موقت)

سلام. 

از من به شما نصحیت، از حالا که شماره‌های موبایلتان را در پنل ثبت و تایید می‌نمایید، حواستان را بسیار بیشتر به :

- پست‌هایی که لایک می‌کنید یا کامنت می‌دهید.

- محتوای کامنتی که ارسال می‌کنید یا پاسخی که ارسال می‌کنید.

- پست‌هایی که می‌نویسید و نظراتی که پاسخ می‌دهید.

جمع کنید و در هنگام ارسال و دریافت این اطلاعات، جانب احتیاط را رعایت کنید! حال تمامی این اطلاعات و فعالیت‌های شما در این سرویس، به شماره موبایل شما متصل می‌شود و شماره موبایل شما به شماره ملی شما متصل می‌شود و شماره ملی شما، به آدرس و هرچیزی که فکرش را بکنید( حتی نمره انضباط کلاس پنجم ابتدایی تون و تعداد باری که توی آیین نامه رانندگی رد شدید ) متصل است. صرفا این یک توصیه امنیتی است، که اگر این سرویس، هک یا هرچیزی شد، بدانید که حال وقتی که شماره موبایلتان را در این سیستم ثبت کرده‌اید، این شماره، مستقیما به شما اشاره می‌کند! حواستان را بیشتر جمع کنید. اگر پست هندونه‌ای لایک کنید و هکر اینجا را هک کند، می‌داند که شما، هندوانه دوست دارید :)

نکته مهم: این صرفا یک یادآوری امنیتی است و نیازی به نگرانی یا ترس نیست. ما در ایران زندگی می‌کنیم و هر سرویسی موظف است که اطلاعات کاربران خود را جمع آوری کند و اگر این کار را نکند، مشکلات جدی برایش به وجود می‌آید. پس این مساله اصلا تقصیر سرویس بلاگیکس نیست. و این یادآوری برای این است که حواسمان را بیشتر جمع کنیم.

بد و بدتر می‌شوم ..

درود بر شما، بزرگواران گرامی،

می‌خواستم در مورد یک مساله فامیلی، و خانوادگی صحبت کنم. دردلی کنم. و بگویم که چطور از برخی انسان‌ها، متنفرم. و دوست دارم که نبینمشان! و موضع رسمی خودم را بگویم. یکی از چیزهایی که از وبلاگ بسیار دوست دارم، همین غیبت‌ کردن‌ها و درد دل‌هاست. و اعلام نفرت کردن‌هاست. اما فعلا درگیر خودسانسوری هستم. با وجود اینکه وبلاگی دارم که به صورت ناشناس در آن می‌نویسم، اما هنوز آمادگی این را پیدا نکردم که با نام اصلی، این صحبت‌ها را بکنم. اما می‌دانم که بلاخره روزی می‌رسد، که من می‌توانم، آنقدر آزاد، در مورد این موضوع صحبت کنم و بگویم که من با چه انسان‌های رذلی، در ارتباط بوده‌ام و باعث آزار و اذیتم شده است. شاید هم یک پایگاه داده درست کنم از علل اینکه چرا ما از عمه، عمو، دایی، خاله، پسرخاله و دخترخاله و پسر عمه و دختر عمه و پسر دایی و دختر دایی و پسر عمو و دختر عمو ( به انگلیسی ایمان آوردم )، و خواهر و برادر و پدر و مادر و عروس و داماد و نوه و پدر بزرگ و مادربزرگ و.. متنفریم. و بعد یک بیگ‌دیتا بسازم و درنهایت بفهمیم که کدام اخلاق مزخرف فامیل است که همه بدشان می‌آید. بگذریم.

از مهلتی که آقای ترامپ وعده کرده، چندین ساعت مانده، و تنها چیزی که هست، این است که امیدوارم که آنطور که تهدید کرده نباشد. واقعا دلم گرفته است. امیدوارم که این هم به خیر بگذرد. امیدوارم که روز بدی نباشد. اما اگر شد، از شما می‌خواهم که حلال کنید و قوی بمانید. محکم بمانید. امید داشته باشید. قوی باشید.

و در نهایت، عرض کنم که منوی دیگری به وبلاگ اضافه شده است که در آن می‌توانید، نسخه شبانه (Dark Mode) وبلاگ را ببینید و میان نسخه عادی و نسخه شبانه حرکت (Toggle) کنید. دیگر دکمه‌ها هم به ترتیب : برام کافه بخر، حمایت انرژی، نوشته‌های ویژه، کمپین‌ها و فعالیت‌ها، تماس با هاتف، حمایت مالی، بخش‌های ویژه وب‌سایت هاتف، نیز در این منوی دوم، قرار داده شده، که هنوز فعال نشده است و بزودی و مرحله به مرحله، فعال خواهد شد و شما می‌توانید از آن استفاده کنید. و بعد اگر عمری بود و زنده بودیم، برای شما می‌نویسم، که اگر هستم و اگر می‌نویسم، به خاطر شما و برای شماست. شما برای بنده بسیار محترم هستید و اگر نباشید، دلیل بر نوشتن من هم نیست و اگر من هستم و می‌نویسم، به لطف حضور شماست و اینکه بزرگواری می‌کنید و این سیاهه‌ها را مطالعه می‌کنید. بسیار ارادتمندم، و لطفا لطفا، بسیار مواظب خودتان باشید و حدالمقدور، از مکان‌های حساس که ممکن است جان شما را به خطر بیاندازد، فاصله بگیرید.نمی‌خواستم پستی بنویسم اما، دوست داشتم عرض ادبی کرده باشم.

 به امید روزهای قشنگ.

افسردگی درون افسردگی؟

سلام،
نوشتن، دوست داشتنی‌ترین کار دنیا، برای من. کسی که شوق پرواز دارد و عاشق پرواز کردن است. اما نه بال دارد و نه خلبانی بلد است. ادای پرواز در می‌آورد. مانند من که ادای نوشتن را. بافتن ناشیانه حروف برای ساخت کلمات و جملات، به امید اینکه خودم، برای خودم ذوق کنم. و بگویم که تو یک وبلاگ‌نویس خوبی هستی. ادای نوشتن وبلاگ خوب را دربیاورم. اینها شکست نفسی نیست. باورهای قلبی وبلاگ‌نویسی است که آنقدر خسته شده، و می‌داند در کجای این راه ایستاده. جایی که شاید باید بازنشسته می‌شد، اما گفت نه! من ادامه می‌دهم و با این کار خواهم مرد. چون من، هنوز امیدوارم، و هنوز ایستادم.