سلام.
میخواستم، موضوعی دیگر با نام شب نوشته بسازم و پستهایی که در ۰۰:۰۰ تا ۰۲:۰۰ نوشته میشن رو توش بنویسم. ولی همون دسته روزانه براش کافیه. روزانه، نه به معنای روز (هوای روشن)، که به معنای روز، که همان یک سیصد و شصت و پنجم یک سال است.
XXXXX | درود بر تن ماهی
امشب و باز تنماهی. البته تن ماهی دوست دارم. اگر یک پیتزای پپرونی خیلی خوشمزه، با سس مخصوص را در دست راستم، و تن ماهی درجه یک ( نه تن ماهی بینام و نشون )، را در دست چپم بگذارند، بدون شک انتخاب من برای خوردن آن پیتزای پپرونی خواهد بود! تن ماهی دوست دارم ولی عقلم سر جایش است! 😂 ، که بین تن ماهی و پیتزا، پیتزا را بایستی انتخاب کنم. تنماهی رفیق روزهای سخت من است. روزهای خیلی سخت. روزهایی که بیپول بودم و سرم، پروژه به پروژه کلاه میرفت، و یک صدم درآمدی که حقم بود را میگرفتم، برای چیزی به اسم رزومه، که از آن روزها، هیچ نمانده. اشتباهاتی پشت اشتباهات. اما آنقدر از آنها درس گرفتم، که با هر بار تنماهی خوردن، میگویم که به یاد بیاور. به یاد بیاور.....
XXXXX | یوگی و دوستان
تمامی حرفها بهانه است. بهانه! یوگی و دوستان، برای خودشان، جایی را باز کردند و منتش را سر مابقی آدمها میگذارند. خودشان غنائم را میان خودشان تقسیم میکنند، و به ریش من و شما میخندند. برای اینکه شما راحت باشید، در پوستی ظاهری، و آن پشت، برای خودشان و خودشان و خودشان. فکر میکنم، سالهای زیادی است که میان شما زندگی کردم! دیگر میدانم که چه کار میکنم. برایم مهم نیست. من توکلم به خداست. اگر خدا بخواهد میشود و شما، شما، همینطور دست و پا بزنید! یوگی و دوستان! به کام یوگی و دوستان، به منت بر سر بقیه! خودتانید! این مسیر را ما آبپاشی کرده بودیم.
XXXXX | سرویس وبلاگ
بدون شک، به من ارتباطی ندارد که چه کسی، چه کاری میکند، و قطعا به نفع من کاربر است، که میان ۱۰ سرویس وبلاگنویسی، یکی را انتخاب کنم، و یا میان ۱ سرویس، مجبور به استفاده از همان یک سرویس شوم. وظیفه من، حمایت از هر سرویسی است، که عملکرد بهتری دارد، و کاربران راضی بیشتری دارد. نکتهای که وجود دارد این است که اکنون، نکتهای عجیب به وجود آمده است. و آن این است که ما اکنون، سه رقیب بزرگ داریم ( به همراه مشکلات جدی شان )، به نام بلاگفا، بلاگاسکای و بلاگیکس! و پس از آن، چندین سرویس بزودی دیگر که یکی از آن سرویسها، حداقل، مشغول سرویسدهی و خدمترسانی است. امید است که این دوستان گرامی، تمامی جوانب این کار را سنجیده باشند و مجددا مانند بلاگ بیان، زخمی دگر، به کلیت وبلاگنویسی، وارد نکنند. و بدانند که وارد چه راهی شدند و خطرات آن چیست. جهت راهنمایی بیشتر عرض کنم که به علت محدودیتهای فعلی اینترنت، افراد وبلاگ را انتخاب کردند. دوستانی داشتم که کانال نویس بودند و به وبلاگنویسی روی آوردند ( و میدانم که همیشگی نیست و به همان کانال باز خواهند گشت ). دوستانی داشتم که فعالیتشان در اینستاگرام بود و حالا در وبلاگ فعالیت میکنند. حال در ابتدا، بلاگیکس در دسترس بوده، در بلاگیکس فعالیت کردند. حال این هنر بلاگیکس است که بتواند آنها را وبلاگنویس کند، یا پس از آزاد شدن اینترنت که احتمال دوری نیست، به صورت سقوط آزاد، کاربر از دست بدهد. اگر این سرویسها، از حالا، کاربرانشان را (مخصوصا کاربران سود ده و هزینه کن) از دست بدهند، حیات سرویس به خطر خواهد افتاد. ساخت یک سرویس، صرفا برنامهنویسی آن نیست. از طرفی تعدد آنها، با وجود رقبای قدر خارجی، باز ریسک بزرگی است. امیدوارم که سرویسهای عالی داشته باشیم. اما، من، به عنوان یک برنامهنویس، تصمیمم از ابتدا ( دو سال پیش )، این بوده که در فکر توسعه سرویس وبلاگنویسی نباشم و اگر سرویسی وجود داشت که خوب بود، و من را اذیت نمیکرد، در آن ثبت نام و فعالیت کنم و به هر شکل ممکن، از آن حمایت کنم. اگر همه با یک فکر حرکت کنیم، بسیار کمیک خواهد بود که تعداد سرویسهای وبلاگنویسی، از تعداد وبلاگنویسان، بیشتر شود. اگر درست پیشبینی نکنیم و درست فکر نکنیم و درست تصمیم نگیریم، شاید بتوانیم سرویسی را سر پا کنیم، اما اینکه این سرویس بتواند راه برود و بماند، و به حیات خود ادامه دهد، این احتمالا چالش بزرگی خواهد بود که اگر آماده نباشیم، قطعا زمین خواهد خورد.
XXXXX | یاد بگیر دیگه!
کلی فیلم و سریال ساخته شده، تا به پدر و مادرها، یاد بدهد که آقا و خانم! مثلا محترم! در زندگی فرزندت دخالت نکن! تو شکل دستشویی کردنش دخالت نکن! تو شکل درس خوندنش دخالت نکن! تو شکل زندگی کردنش دخالت نکن! اینکه چی بخونه دخالت نکن! کدوم دانشگاه میره دخالت نکن! کجا میره دخالت نکن! با کی رفاقت میکنه دخالت نکن! تو ازدواجش دخالت نکن! کی رو دوست داره دخالت نکن! چوب لای چرخ ندار! نمونه واضح، سریال ستایش! شاید من و شما این سریال رو زبالهای بیش ندونیم، اما این پدرمادرها هر شب، پای این سریال نشستن! متوجه فتنه عروس و مسخره بازی و کارهای خاله زنکیش شدن! اما واضحترین پیام سریال که بچهات، بردهات نیست! نشدن! و این جز از کسانی که عقبمانده هستن، بر نمیآید! هرچقدر هم سناریو نوشته بشود، کارگردان گروه جمع کند، چند صد قسمت فیلم و سریال ساخته شود، باز، جوانی، در حسرت زندگی که دوست دارد، در حسرت، یاری که دوستش دارد، در حسرت رشته و دانشگاهی که دوستش دارد، در حسرت دوستی که دوستش دارد، در حسرت شغلی که دوستش دارد و در چند صد و چند صد حسرت، خواهد سوخت! میدانم رادیکال است، اما همچین پدر و مادرهایی ، متعلق به نسل عقبافتادگانند، و هیچ وقت درست نمیشوند! هیچ وقت! لااقل نسل بیچاره و درمانده ما، یاد بگیرد! لااقل ما یاد بگیریم!
والسلام...




