سلام.
دیشب، شب سختی بود. معمولا شبهای سختی دارم ولی بعضی شبها، مثل دیشب، خیلی سخت میشن. فکر میکردم به روزهایی که عذاب کشیدم. خاطراتم داشتن اذیتم میکردن. روزی که یه کاری کردن، من آبروم پیش یار رفت! و سکوت میکردم و نمیگفتم که از این طرف دارن چه کار میکنن! اینکه هم از این طرف، تحت فشارم، هم از اون طرف. وقتی که در جنگ ۱۲ روزه، مردم و زنده شدم، وقتی در آخرین دیدار، نذاشتن که با او، دل سیر دیدار کنم. آن دیدار آخر بود و ۵ ماه است ندیدمش! بدترین درد انسان، عشقه، و عشق نباشه، این زندگی هیچ معنی نداره. هیچ آهنگ قشنگی ساخته نمیشه و شما احساسات آن آهنگ را درک نخواهید کرد. عشق با اینکه درده، وجودش به اندازه نفس کشیدن مهمه..
و من تاوان بسیار سنگینی، برای عشق دادم. بسیار سنگین. و من خودخواه نیستم! برای من فقط خوشحالی و خوشبختی یار، میجنگم.. حتی اگر برای من نباشه. حتی اگر توی سرنوشتم این باشه.. دیروز بحث خورشت به شد و گفتم تو خیلی خوشمزه درست میکنی و دلم برای دست پختت تنگ شده. ناگهان گفت از خودم بدم میآید. آن روزی که من بهت خورشت به دادم، خیلی اذیتت کردم و با اون وضعیت فرستادمت رفتی! چون ازت خیلی عصبانی بودم و تو نگفتی که خانوادت چی کار دارن میکنن و من فکر میکردم مشکل تویی. بابتش عذاب وجدان دارم. ناگهان یاد اون روز افتادم که توی سرما، بیرون نشسته بودم تنهایی خورشت به میخوردم. و بعد پیاده به سمت خانه برگشتم.. و با سیگار بغضم را قورت میدادم. روز سختی بود انصافا. من تاوان زیادی برای عشق دادم. اما بدون عشق هم نمیتوان زندگی کرد. دلم انصافا برایش خیلی تنگ شده و نمیبخشم. زندگی برای من، پستیهای زیادی داشت و زیاد به زمین خوردم. ایستادم تا ببینم چه میشود. و فقط خوشبختی اوست که برام مهمه. حتی اگر بدونم مال من نیست.. تمام گلهای باغچه دلم پژمرده و نابود شدند. افسردگی، افسردگی شدید، هدیه اینا به من بود و من نمیگذرم.. قول میدهم.. فراموش نمیکنم. شاید اینا درس هست! و کائنات داره بهم میگه که دو فردای دیگه دوره نیفتی و خواهر و خواهر کنی! مادر مادر کنی! اینا تا تونستن، تا تونستن زدن! و ذرهای رحم هم نکردن! ایرادی ندارد.این انتخاب من بود.
روزهای خوب، شاید بیان و شاید نیان، اما دل من به عشق زنده شده بود و جز عذاب، برای من آوردهای نداشت. من از زندگی فقط یک سری حداقلها را میخواستم و خداوند، آنها را به من نداد.. دلم برای تهران تنگ شده، چون همیشه به من افسردگی داد. دردهایم را در خیابانهای تهران دیدم.. و ویران شدم. اما به زندگی ادامه میدهم... به امید اینکه شاید روز خوب بیاد.
عشق را فراموش نکنید و حتی اگر دردناک است، عاشق بمانید...




