سلام،
نوشتن، دوست داشتنیترین کار دنیا، برای من. کسی که شوق پرواز دارد و عاشق پرواز کردن است. اما نه بال دارد و نه خلبانی بلد است. ادای پرواز در میآورد. مانند من که ادای نوشتن را. بافتن ناشیانه حروف برای ساخت کلمات و جملات، به امید اینکه خودم، برای خودم ذوق کنم. و بگویم که تو یک وبلاگنویس خوبی هستی. ادای نوشتن وبلاگ خوب را دربیاورم. اینها شکست نفسی نیست. باورهای قلبی وبلاگنویسی است که آنقدر خسته شده، و میداند در کجای این راه ایستاده. جایی که شاید باید بازنشسته میشد، اما گفت نه! من ادامه میدهم و با این کار خواهم مرد. چون من، هنوز امیدوارم، و هنوز ایستادم.
اما من، درگیر افسردگیهای پیچیده، درگیر افسردگی، درون افسردگی، درون افسردگی دیگرم. از این جمله بدم میآید که بگویم، تاسف که ایرانی هستم. افتخار میکنم که ایرانی هستم، افتخار میکنم که در این کشور، کشوری که در زبان باستانی با نام اران ( سرزمین شایستگان (از ریشه آریایها) ) به دنیا آمدم و افتخار میکنم، ایرانی هستم. من در طول زمان، همیشه به این افتخار کردم. شاید حسرت خورده باشم که چرا در این برهه و این اتفاقات هستم، اما هیچ وقت، از ایرانی بودنم، نه پشیمانم و نه غمگین. اما از اینکه این روزها رخ داده، از اینکه چرخ، اینگونه چرخیده، غمگینم. میشد جور دیگری باشد. اما این شد. خبر آمد که آقای ترامپ، میخواهد جوری حمله کند، که ما به عصر حجر برگردیم. بلاخره طرفداران آخر الزمانی و یا سرزمین سوخته، به آرزویشان رسیدند و احتمالا، الان خوشحالند. گرچه اکنون هم عملا، با قطع اینترنت، به ۲۰۰ سال گذشته بازگشتیم! و اکنون ۲۴ ساعت، و یا کمتر از ۲۴ ساعت دیگر، به این زمان وعده داده شده، مانده است. با وجود دانستن این خبر، و اینکه روزهای شاید تلخ دیگری پیش روی ما باشد، در این وبسایت، حساب ساختم. آن را شارژ کردم. امکانات مختلف آن را خریداری کردم. و درست امروز، یک دامنه را نیز به آن متصل کردم. شاید بگویید که هاتف! ( یا نیما! ) تو شاید عقل خود را از دست دادهای! معلوم نیست برقی باشد، معلوم نیست حتی زنده باشی، معلوم نیست چه میشود! اما من این کار را کردم، که بگویم، امید دارم. زنده هستم! و میجنگم. من با ناامیدی، با افسردگی خودم میجنگم. من دقیقا در این روز این کارها را میکنم، که بگویم زندهام. که بگویم امیدم زنده است. و من تا لحظه آخر هم، درست وسط نگرانیها، درست وسط این اتفاقات، امیدوارم. من تسلیم نشدم. من بر زمین نیفتادم. من هنوز ایستادم. من نگذاشتم که افسردگی من را احاطه کند. من را بر زمین بزند و یا شکست دهد.
میدانم، این روزها، روزهای بسیار تلخی است. روزهایی که نمیتوان در موردش نوشت، حرف زد، ساخت، و یا حتی کاری کرد. فقط باید نگاه کرد، و نگاه کرد، و نگاه کرد. روزهای پر از افسردگی و استرس. برای من جوانی که طالب زندگی بودم، و اکنون در انتظار نشستهام تا ببینم منتظران مرگ، چه بر ما رقم زدهاند. اما این را میدانم. میدانم که چه کسی این وضعیت را ساخت. و او را هرگز نمیبخشم. من در وسط افسردگی بینهایت، میگویم که زندهام. آدمی از فردای خوش خبر ندارد. و چقدر خوب که این وبلاگ را ساختم. ساختم تا بنویسم. تا وجود داشته باشم. من میگویم که هستم. من میگویم که به ساختن و نوشتن ادامه میدهم تا بگویم امید هست. نگران نباشید. خدا بزرگ است. ما از این پیچ وحشتناک هم رد میشویم. ما از این هم گذر میکنیم. این شب سیاه هم میگذرد. این افسردگی، این غم، تمام میشود و ما از آن، سالم بیرون میآییم. خدا خودش با ماست و ما را کمک میکند. باید امید داشته باشیم و من این وبلاگ را ساختم تا به شما بگویم، که امید داشته باشید، و اگر خدایی را میپرستید، به خدا دعا کنید و انرژیهای خودتان را مثبت کنید، و اگر معتقد به دینی هستید، از آن دین، و از آن خدا، کمک بخواهید. با مدیتیشن و یوگا و ارسال انرژی مثبت، به کائنات بگویید که ما امید داریم. ما هستیم. ما از نسل آریاییها (شایستگان) هستیم. آرام باشید و نفس عمیق بکشید، و امیدوار باشید، امیدوار باشید که ظالمهای دنیا، به درک واصل بشوند و نابود. پلیدیها و زشتیها در جهان، رخت ببندد و دنیا پاک شود. ما امید داریم و با همین امید زنده هستیم.
در این مدت ۲۲ سال یا ۲۰ سال یا حتی نمیدانم چقدر، فقط میدانم، خیلی زیاد است، که در فضای آنلاین، و وبلاگها گشتم و نوشتم، پر از کارهای درست و پرتر از کارهای غلط هستم. چه در راهی که باید میرفتم، و چه در تصمیمهایی که باید به درستی میگرفتم، اما تصمیم گرفتم که خودخواسته، تصمیم غلط را بگیرم تا ببینم چه میشود. و شاید باورتان نشود که از تصمیمات غلطم، بسیار راضی هستم (البته امیدوارم که آسیبی به کسی نرسانده باشم). شاید آدم تندی بوده باشم، یا شاید آدم ساده. شاید حتی تفکراتی ابلهانه داشتم، روزهای پستی و بلندی زیادی دیدم. اشتباه زیاد داشتم. اما مهم این است که به آن اشتباهات پی برده باشم، و امروز، آدم بهتری باشم. انسان خردمندتر و امیدوارتری باشم. اخیرا به این نتیجه رسیدم که یکسان نباشد حال انسان! و شکل تفکرات او، و من، امروز، با فردا فرق میکند، و الان با الان، فرق میکند. ما در حال پیشرفتیم. ما در حال یادگیری زندگی هستیم. اگر من بر افکار سال ۱۴۰۰ ام باشم، و بر افکار سال ۹۶ ام باشم، آدم به درد نخوری هستم. اما واقعا از اینکه هنوز امید دارم، از اینکه خودم را اصلاح میکنم، از اینکه دنبال بیداری هستم، از این که روی یک تفکر، نمیایستم و بگویم این درست است و این است و این است، واقعا به خودم افتخار میکنم. اگر شما نیز اینگونه هستید، به خودتان افتخار کنید. اگر خودتان را دائما نقد میکنید و دائم از خود میپرسید که آیا این تفکری که دارم، هنوز درست است؟ و اگر دائما از خودتان پرسش میکنید، به خودتان افتخار کنید. شما یک انسان واقعی هستید و نمیگذارید که ذهن و افکارتان، کپک بزند و فاسد شود. برای همین روی حرفهایی که در هر پست، مینویسم، بخشی را بر این اصل میگذارم که هنوز نادان و ناآگاه هستم. من همیشه یاد میگیرم و سعی میکنم بهتر باشم.
سرتان را درد نمیآورم، امیدتان را از دست ندهید. مانند من، وبلاگتان را بنویسید، و امید داشته باشید. دعا کنید، یوگا و مدیتیشن کنید، رها شوید، تنفس کنید و انرژیهای مثبت را روانه روح و محیط اطرافتان کنید. دعا کنید. برایتان بهترینها را آرزو میکنم، و میگویم که این وبلاگ، قرار است تا سالها ادامه پیدا کند، و با هم تبادل نظر کنیم و خوشحال باشیم و خوش بگذرانیم. من این وبلاگ را با امید کامل و امید تمام راهاندازی کردم! و میدانم که ادامه خواهم داد، تا هر زمان که بشود.
ارادتمند. نیما (یا یکی از آن اسمها تا زمانی که رسما تغییر دهم) 😂😂
۰۰۰۰ بعدا نوشت: میخواهم، وبلاگهایی که دوست دارم را، با سکههای بلاگیکس، حمایت مالی کنم. دعا کنید




