× بستن
◼️◼️منوی اصلی
◼️◼️هاتف

◼️◼️پیوندها

.
× بستن

◼️◼️ فعالیت‌ها
◼️◼️ دسته‌بندی نوشته‌ها
.
× بستن

◼️◼️ کارها و پروژه‌ها
◼️◼️لینک‌های مهم
◼️◼️بزودی
.
× بستن

◼️◼️ بزودی
.
× بستن

◼️◼️بزودی
.
× بستن

◼️◼️ ادامه منو
◼️◼️ دوستان
.


وبـــــلاگ هاتف

نوشته‌های یک وبلاگ‌نویس کهنه‌کار

پراکنده‌های ۲۱ فروردین ۸۵

سلام و درود بر شما. امیدوارم حالتان خوب باشد و با این وضعیت اینترنت، هنوز امید خودتان را از دست نداده باشید. از شما ممنونم که از پست قبلی من، حمایت کردید. بسیار باعث خوشحالی بود. و صرفا برای یادآوری بود. بسیار از شما ممنونم. می‌خوام پست را اینجا بنویسم، اما به خودم گفتم که مگر ادامه مطلب را از تو گرفته‌اند؟ نگرفته‌اند! پس برای مطالعه این مطلب، به ادامه مطلب مراجعه بفرمایید.

امروز ۲۲ فروردین است و چند مساله، ذهنم را مشغول کرده است. البته هنوز وبلاگ‌نویسی‌ خود را به صورت رسمی آغاز نکردم. اگر وبلاگم را به صورت رسمی آغاز کنم، یعنی پروژه‌هایم را، ویدیوها و پادکست‌هایم و همچنین نوشته‌های خود را منتشر می‌کنم. اما اکنون فعلا به دلیل شرایط بد اینترنت و این موضوع که هنوز تصمیم نهایی را نگرفته‌ام که آیا اینجا می‌مانم و یا می‌روم، هنوز به طور رسمی وبلاگ‌نویسی خود را آغاز نکردم. اما می‌دانم که می‌خواهم وبلاگ بنویسم و زمان، این راه را برای من روشن‌تر می‌کند.

۰۰۰۰ اولین صحبتم، در رابطه با اینترنت است. در ۳۶۵ روز اخیر، سه بار اینترنت ایران رسما قطع! شده است. و این بار آخر، بیش از چهل روز است که اینترنت به طور کامل قطع است. حتی برخی سایت‌های دانلود، برخی سرورها که داخلی هستند نیز در دسترس نیستند. وزیر ارتباطات (که به نظرم مشمئز کننده ترین و حال به هم زن ترین اسم فارسی، این اسم است)، آقا ستار (که تلاش می‌کنم، مودب باشم) گفته که مردم منتظر اینترنت پر سرعت نباشند! بله! شما گروگانگیرها دست به گلوی مردم بیچاره بی‌پناه انداختید و رها هم نمی‌کنید! شما خودتان اینترنت پر سرعت دارید و معلوم است شعور این را ندارید که بفهمید، چند کسب و کار را نابود کردید، چند نفر می‌خواستند شروع کنند و محتاج بودند و جلویش را گرفتید، در این شرایط که مردم از اینترنت استفاده کاری می‌کردند، جلوی نان آن‌ها را گرفتید، جلوی تفریح آنها را گرفتید! بله که سر آخر انقدر وقیحانه، چون شغال زوزه می‌کشید! شما حتی ظالم‌های باشکوه هم نیستید! گمان می‌کنید هرچه بیشتر ظلم کنید، بهتر است. اما نمی‌دانید که ظلم به مانند همان آبی است که دائما در پی یک ساختمان ریخته می‌شود و بعد از مدتی، ساختمان را فرو میریزد! من به عنوان یک جوان ایرانی که زندگی‌اش را نابود ساختید، از شما نه می‌گذرم، نه می‌بخشم، نه فراموش می‌کنم، نه حلال می‌کنم! بدترین آه‌ها و پلیدی‌ها از آن شما. مخصوصا آن کفتر اسه*ال وزیر مثلا ارتباط.

۰۰۰۰ این مانند استخوان در گلویم بود و باید بنویسم در مورد آن. حسن آقامیری که کراهت دارم نامش را بنویسم، اخیرا صدایی را (که رویم نمی‌شود بگویم پادکست) منتشر کرده. این خصلت روحانیون است که بروند بالا منبر و منتظر پاسخ نباشند و متلکم به وحده باشند. به آن خزعبلاتش که تا دلتان بخواهد ریز به ریز پاسخ دارم، اما فعلا می‌خواهم بپردازم به خود این شخص! حسن آقامیری، شبیه به یک گاز روده بسیار بدبوی ناشتایی شده که صاحب آن باد شب قبلش تخم مرغ و لوبیا و ترب خورده! و حالا آمده بیرون، و هیچ کسی این را گردن نمی‌گیرد. در نقطه‌ای از وسط ایستاده که هیچ کسی او را گردن نمی‌گیرد.  باز برادرش که از او با شرف تر است را کسی هست گردن بگیرد! (با شرف از نظر راستگویی که می‌گوید من همینم که هستم!) این بشر واقعا تهوع آور را، هیچ کس گردن نمی‌گیرد. با ویدیوهای مسخره و خزعبل در مورد بخشش و این مزخرفات، قشر کمتر باسوادی که توهم دانایی دارند را دور خودش جمع کرده و گمان کرده خیلی مهم شده است. کسی که شیاف در بدن هر شخصی شده است و با فالو آنفالو، مسخره بازی، چسبیدن به افرادی که در سایت قمار و کثافت‌کاری فعالیت می‌کنند، برای خودش مخاطبی جمع کرده، مانند حسن فتحی، اراذل و اوباشی که فضای مجازی را به لجن کشیدند.  حرف این است که اگر ساکت شوی نمی‌گویند لالی! هیچ کسی از صفر و با کار و تلاش نمی‌تواند فروشگاه  زنجیره‌ای خاروبار و خشکبار و عسل و اینطور چیزها احداث کند و ۶۰۰ نفر کارمند داشته باشد. برای همین است که از دهانت بوی جوراب موسوی فنته‌گر می‌آید! (اکنون مجال آن نیست که بگویم چرا به موسوی می‌گویم فتنه‌گر، بعدها توضیح خواهم داد). تو سهم خود را از سفره برداشتی، ایندی خفلن!

۰۰۰۰ این روی صحبتم درباره بلاگیکس است. بلاگیکس دیروز یا پریروز، کاربران خود را مجبور به ثبت شماره موبایل نمود که این موضوع برای بسیاری از کاربران ناخوشایند بود و ما شاهد رفتن از وبلاگ‌ها و افت آمار وبلاگ‌ها شدیم. این صحبتی که می‌کنم اصلا دفاعیه برای این سرویس نیست. من با هیچ سرویس وبلاگ‌نویسی شیرینی نخوردم! من پول پرداخت می‌کنم و خدمات می‌خواهم و اگر این خدمات را ندهد، کلاهمان در هم می‌رود. با هیچ سرویسی هم هیچ تعارفی ندارم و بخواهم بزنم می‌زنم. درست مانند غدیری و بیان همیشه منتقد شماره یکش هستم! اما در این زمینه نکته‌ای لازم به ذکر است و آن قضاوت عجولانه است. قطعا هر سرویسی تلاش برای بقا دارد. و نهایت سعی خود را می‌کند که بقا سرویس خود را حفظ کند. اما این را فراموش نکنید که ما در ایران زندگی می‌کنیم و حفظ بقا بایستی از دو سمت انجام شود. در برخی کشورهای دنیا، بقا باید از دو سمت صورت گیرد. اول، راضی نگه داشتن مردم و ثانیا راضی نگه داشتن دستگاه حاکمیتی! این ممکن است بر مبنای ایدولوژی باشد و یا ممکن است بر مبنای قانون باشد. بطور مثال، قانون می‌گوید که شما حق فروختن سیگار به افراد زیر ۱۸ سال را ندارید. خب اگر شما یک سایتی باشید که سیگار می‌فروشید، ناچارا مجبور خواهید شد که از مشتریانتان، عکس کارت ملی بگیرید و در سیستم بارگزاری کنید تا اگر روزی پلیس آمد و گفت شما به پسر آقای علیرضا رضایی زیر ۱۸ ساله سیگار فروختید، شما بروید و از پایگاه داده، حساب آقای رضایی را باز کنید و بگویید بفرمایید. ایشون یک کارت ملی مثبت ۱۸ سال در سیستم با همین نام آپلود کرده و وظیفه من تا همینجا بوده که این را کنترل کنم. آقای رضایی خودش باید حواسش به فرزند زیر ۱۸ سالش می‌بود که با حسابش سیگار نخرد! در مورد دیگر موضوعات و اجبار برای ثبت شماره موبایل هم همین موضوع است. مدتی پیش پیکوفایل، افراد را مجبور به ثبت شماره موبایل برای آپلود فایل کرد! وقتی از قانونگذار و نهاد حاکمیتی دستوری ( چه به حق و چه به ناحق ) می‌آید، کسب و کار امروزه، بایستی به آن تمکین کند! اگر نکند، نابود خواهد شد! اگر هم تمکین کند، ممکن است رضایت کاربران را از دست داده و بقایش از این سمت، تحت خطر باشد و ریزش مخاطب، یعنی پایان بقا. پس نمی‌توان به بلاگیکس خرده گرفت که چرا شماره موبایل درخواست می‌کند. اما نقدی که به بلاگیکس دارم و بسیار هم تند است این است که تعداد وبلاگ‌هایی که حذف می‌شوند بسیار زیاد شده است! یعنی هر شخصی هر وبلاگی را گزارش کند، بدون اینکه شما نگاه کنید که آن وبلاگ چه کار کرده، آن را مسدود می‌کنید؟ آیا سیستم نظارتی برای بسته شدن سیستم وبلاگ‌ها هست؟ یا خیر؟ هرکسی هر وبلاگی را گزارش کند، بایستی بسته شود؟ طبق قانون کشور، وقتی من به شخصی تهمت دزدی میزنم، او نباید مدرک پیدا کند که دزد نیست! آن کسی که اتهام زده، باید مدارک بیاورد و ثابت کند که او دزدی کرده. دزدی او اثبات شد، حال او باید بیاید و مدارکی بیاورد که کار او نبوده است! اما انگار، در بلاگیکس برعکس است! هرکسی اتهام میزند، آن وبلاگ نویس باید مستنداتی ارایه کند که وبلاگش مشکلی نداشته است! و بعد ۳۰ روز بسته شدن وبلاگ و بعد حذف! شاید آقای بلاگیکس باید مانند بیان، کاری نکند! این حساسیت بیش از حد که به ترول‌ها اینطور اجازه می‌دهد کاربران را اذیت کند، باعث نابودی بلاگیکس خواهد شد. اکنون که اینترنت مسدود است، عضویت بسیاری از افراد جبری است. اما بلاگیکس اینجا دو انتخاب دارد، انتخاب اول حفظ این افرادی است که با جبر آمدند اما به علت کیفیت بالای سرویس، ماندنی شدند. اما راه دوم این است که آنها را آنقدر اذیت کنیم که به محض پیدا شدن یک آلترناتیو، جوری از این سرویس فرار کنند که انگار همچین سرویسی وجود خارجی نداشته است! این انتخاب گردانندگان و مدیران ( شاید مدیر ) بلاگیکس است که می‌خواهد انتخاب کند راه اول را برود و یا راه دوم را. یادمان باشد که مشتری، برده ما نیست. مردم برده ما نیستند. ما برده مردم هستیم و ما به عنوان یک خدمات دهنده، باید همواره مشتری و مردم را راضی نگه داریم. وگرنه بقای ما به خطر خواهد افتاد..

۰۰۰۰ آدم خودشیفته، به محض شنیدن نه، نابود می‌شود.. خودشیفته نباشیم. و امروز من با خواهرم صحبت می‌کردم و مشغول نقد یک ساختار بود. ساختاری که در خانه وجود داشت و او از آن رنج می‌برد! در نهایت پاسخ من این بود که، بزرگوار! تو نمی‌توانی ساختاری را نابود و آن را نقد کنی، وقتی خودت داری آن را بازتولید می‌کنی. اگر پدرمادر تو یک تفکر اشتباه و یک ساختار اشتباه ساختند، تو باید ابتدا آن را بشکنی تا در نسل ما و بعد از ما تکرار نشه. اما وقتی آن ساختار را خودت تکرار می‌کنی، یعنی بازتولیدش می‌کنی و می‌شوی یکی مانند پدرمادرمان، با همان ساختار اشتباه. مشکل ما ایرانیان این است که منتقد خوبی برای بقیه هستیم! نه برای خودمان . یک بار خودمان را به چالش نکشیدیم. وقتی که تو رفتاری و حرفی را به ناحق و نادرست و مانند پدرمان به من میزنی و باعث میشی من دلم بشکنه و از تو بدم بیاید، وقتی که تو با دوستانت می‌روی بیرون و من هم برای انتقام، حرف بی‌ربط دیگری به تو میزنم، پس تو ساختار را بازتولید کردی و دیگر حق نقد کردن آن را نداری! وقتی تو دزدی را بازتولید می‌کنی، نمی‌توانی بگویی که آی همه جا را چرا دزد گرفته! چرا همه دزد هستند؟ همه دزد هستند! چون خودت دزد هستی! و مساله اصلی خودشیفتگی است. اینکه همه چیز باید حول محور من بچرخد. من با دوستانم می‌روم بیرون ازادم، اما وقتی دختر دیگری بیرون می‌رود ول و خیابانی است. من دختر حق دارم دوست پسر داشته باشم اما اگر شخص دیگری داشته باشد، هرزه است! خودم ایکیو پایینی دارم و واقعا کودن هستم، اما اتهام کودن بودن رو به هر کسی میزنم. پسر و دختر هم ندارد! دوست دختر من اگر به من عکس شخصی از اندام شخصی بدهد، خیلی انسان شریف و بزرگواری است، اما اگر دوست دختر دوستم، یا دوست دختر برادرم، یا دوست دختر هر پسر دیگری این کار را بکند، آن دختر هرزه، بی‌خانواده و بی‌بند و بار است و دارد نقشه می‌کشد که پول آن پسر را بالا بکشد! این همان بازتولید است. اصل اول این است که هاتف، و هرکسی که این حرف‌ها را می‌زنی، به تو ربطی ندارد! همین! به من چه که آدم‌ها چه کار می‌کنند. من اگر خیلی زرنگ تشریف دارم، می‌توانم زندگی خودم را جمع و جور کنم. اگر انقدر بیکارم که دائما سرم در زندگی دیگران است، می‌توانم کتاب بخوانم و پادکست گوش کنم و وبلاگ بنویسم. پس اولین اصل این است که به من و به شما ربطی ندارد. هرکسی آزاد است هر کاری کند (تا زمانی که آزادی کسی را سلب نکند و یا به کسی آزار و خسارتی نرساند). به ما چه! و ثانیا چه کسی به ما اجازه قضاوت و تهمت داده! مشکل اصلی فرهنگی ما که به صورت ویروس وارد فرهنگ ما شده هم این است که هرکسی ما را قضاوت کند، ناراحت می‌شویم! به هرکسی آزادیم تهمت بزنیم و چرت بگیم! اما وقتی شخص دیگری با ما این کار را می‌کند، سریع آه و ناله می‌کنیم و می‌گویم در حق من ظلم شد! خب اول ظلم نکن! این رفتار را باید اصلاح کنیم. من نشسته بودم و فکر می‌کردم که همه می‌گویند فامیل مزخرفی دارند. خب اگر همه می‌گویند فامیلشان مزخرف است، پس این فامیل مزخرف کجاست؟ اگر همه خوبند و فامیل‌هایشان مزخرف است، پس این فامیل مزخرف کجاست. من وقتی می‌گویم پسرعموی آشغالی دارم، خب خودم هم پسرعموی شخص دیگری هستم! چطوری است؟ برای همین می‌گویم که همیشه آدم باید خودش را به چالش بکشد. من تا به حال به فامیل و دوستانم ظلمی نکردم (سعی کردم ظلمی نکنم). دروغ نگفتم، تهمت نزدم، حرف نبردم و نیاوردم، غیبت نکردم و معمولا در غیبت‌ها شرکت هم نمی‌کنم ( نه به دلیل دینی، بلکه صد تا حرف میزنندو تو یک بله می‌گویی و می‌روند و حرفهای خودشان را در دهان تو می‌گذارند و صدها هم رویش می‌گذارند و به طرف می‌گویند ) . بارها شده کمک کردم. اما خیلی بدی‌ها دیدم و از همه بدتر، آن روز استوری یکی از فامیل‌ها را دیده بودم که متلک گفته بود. برای همین من تصمیم گرفتم خودم را عقب بکشم. نه تنها دخالت نمی‌کردم، حالا دیگه ارتباطم ندارم. از خواب بیدار شیم!

۰۰۰۰ دهاتی فحش است! اما چرا؟ بگذارید توضیح بیشتر بدهم. دهاتی، همزمان دو معنی دارد: ۱- شخصی که در دهات و روستا زندگی می‌کند و ۲- شخصی که فاقد مدنیت و شعور است. اما چرا دهاتی این روزها فحش شده است؟ مگر شخصی که در دهات متولد شده، انتخاب خودش بوده که در دهات متولد شود؟ قطعا نه! امروز، این کلمه، به دو کلمه تقسیم شده است. دهاتی و روستایی. روستایی شخصی محترم است که در روستا زندگی می‌کند و اگر نباشد، یک کشور فلج می‌شود. شریان‌های حیاطی یک کشور است. اما دهاتی شخصی فاقد شعور و تمدن و انسانیت است و لزوما در روستا هم زندگی نمی‌کند! ممکن است در شهر هم زندگی کند! در زمان خیلی گذشته، یک سری شهرها و تمدن‌ها بودند که قوانینی داشتند و بر این مبنا، برای خود فرهنگی ساخته بودند. بسیاری از کارها را نمی‌کردند. بطور مثال صف را جلو نمی‌زدند. در همان زمان، روستاهایی بودند که فاقد تمدن بودند، بعضا حتی وحشی نیز بودند و حمله به دیگر روستاها می‌کردند و غارت می‌کردند. این در داستان‌های اساطیری نیز موجود است که می‌گویند، قوم وحشی! یعنی قومی که مانند گله حیوانات زندگی می‌کند و وحشی است. این روستاها،‌به دلیل نبود تمدن و مدنیت، رفتارها و فرهنگ بسیار زشت و آزاردهنده‌ای داشتند. مثلا صف متوجه نمی‌شدند. و دیگر موضوعات. به همین علت، کلمه شهری و دهاتی ساخته شد در تضاد هم. شهری کسی است که تمدن و مدنیت می‌داند، دهاتی کسی است که نمی‌داند. اکنون به لطف کتاب‌ها و اینترنت و دیگر مسائل و همچنین رشد عقلی و ذهنی انسان، دیگر کلمه دهاتی، لزوما به محل زندگی افراد اطلاق نمی‌شود، بلکه بیانگر یک خصلت است. روستایی، شخصی است که مدنیت دارد، اما در روستا زندگی می‌کند و زمین‌های کشاورزی و دامداری دارد.که کم هم نیستند! و شهر نشین نیز شخصی است که در شهر زندگی می‌کند و در کارخانه‌های صنعتی و یا شغل‌های خدماتی فعالیت می‌کند. اما دهاتی، شخصی است که ممکن است هم در شهر زندگی کند، و هم در روستا، و حتی در کوه! اما شعور اولیه انسانی را ندارد و رفتارش بدوی، بی‌تمدنی، وحشی‌گری و مانند حیوان است! به همین دلیل است که دهاتی به شخصی گفته می‌شود که فرهنگ درستی ندارد و رفتار او در یک اجتماع نرمال و متمدن، بدوی و ناهنجار است! پس لزوما این کلمه به شخصی که در روستا زندگی می‌کند، اطلاق نمی‌شود و اتفاقا به نظر بنده، در برخی جاها، استفاده از این کلمه، کاملا جایز است. به این دلیل که ما در تهران کم دهاتی نداریم! حتی کسانی که ممکن است در کاخ‌ها زندگی کنند. اشخاصی که نظم اجتماعی و تمدنی شهرها را به هم می‌زنند. در شهر زندگی می‌کنند اما دزدی می‌کنند، حق را رعایت نمی‌کنند، صف را رعایت نمی‌کنند، ویراژ می‌دهند، درست رانندگی نمی‌کنند، دعوا و کتک کاری می‌کنند، همسایه پایینی را اذیت می‌کنند. غیبت می‌کنند و تهمت می‌زنند. و هزار چیز دیگر. حتی در فضای آنلاین هم ممکن است این دهاتی‌ها، بیایند و نظم نرمال یک فضای آنلاین را بر هم بزنند. مانند اورانگوتان‌ها. به همین دلیل، روستایی بودن یک افتخار است. و دهاتی بودن، یک ننگ! در روستا متولد شدن و یا در شهر متولد شدن، تفاوتی ندارد و دست افراد نیست و در آن اختیاری هم ندارند! مهم هم نیست که چه کسی در روستا یا شهر متولد شده است، اما اینکه دهاتی هست یا نه، انتخاب خود اوست! و باید به او احترام گذاشت! اگر دهاتی است، باید به او گفت دهاتی!

۰۰۰۰ یک نکته ساده اقتصادی این است، که نباید سیگار را جمع کنی، انبار کنی و چند ماه بعد گرون شد بفروشی. به واسط تبعیدی که شدم، مجبور به خرید سیگار از این منطقه شدم. سیگارها به شدت کهنه، فاجعه هستند و حالم را بد می‌کنند! بهم می‌ریزم! تا اینکه دو روز گذشته یا روز گذشته (تاریخ‌ها را نمی‌دانم دیگر) ماشین گرفتم و رفتم به یک شهر و از آنجا دو پاکت سیگار خریدم و تازه فهمیدم که این سیگارها، اولا صد درصد تقلبی هستند، چون مزه پهن می‌دهند! و ثانیا بسیار کهنه و خشک هستند و نمی‌توان آنها را کشید، شش بسته سیگار مانده بود از یک باکس، آن را کاملا دور ریختم و اکنون دو پاکت سیگار بیشتر ندارم و باید در مصرف آن صرفه جویی کنم. معلوم نیست این آتش‌بس دوامی داشته باشد:) فعلا هرچه بشود، من در این تبعید هستم.

۰۰۰۰ دلم خیلی شکسته است. دیگر مقاومتم دارد می‌شکند و بزودی ممکن است، این خودسانسوری را از دست بدهم. ببخشید که سرتان را درد آوردم. اینها مجموعا باید چند پست می‌شد، ولی فعلا تا شرایط اینترنت کشور مشخص نشود، چند پست را یکی می‌کنم تا ببینم چه می‌شود. شاید روزی رسید که خوب بنویسم. ببخشید که مجبور شدید انقدر معطل شوید. به امید روزهای خوب..